نوشته های آسیه سلطانی

می ایستم و صبر می کنم؛ که عاشقان، ایستاده می میرند.

نوشته های آسیه سلطانی

می ایستم و صبر می کنم؛ که عاشقان، ایستاده می میرند.

نوشته های آسیه سلطانی
طبقه بندی موضوعی
 
پس می کشی دستان گرمت را 
از پشتِ تنها مانده ای آیا؟!
رسمت نبود اینگونه 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۰۴ ، ۲۲:۱۵
آسیه سلطانی

هنوز دوازده ساعت هم نشده که از به اشتراک گذاردنِ شعر زیر می گذرد و من، قسمت های زیاذی را اصلاح کردم. تقدیم به او، که آرام جان است... 

بسم الله النور 

جزر و مد دریای متلاطمم، 

این ماهیِ کوچک را به همه جا کوبیده و

جانش را به لب رسانده. 

او دیگر دریا را 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۰۴ ، ۱۰:۵۶
آسیه سلطانی

بســــــمک یا جمیـــــــل 

این شعر را دو سال پیش، سروده بودم؛ مدتی از دسترس خارج کردم، ولی از آنجایی که در جستجوهای وبلاگ زیاد عنوانش دیده می شود، امشب به اشتراک گذاشتم. به امید روزی که با ظهورش، اثری از خزان و زمستان، باقی نماند و زمین و زمینیان، همواره لذت زیستن در بهار مهدوی را بچشند! 

همچنین تقدیم می کنم این شعر را به اساتید و معلمین و مربیانی که از آنها بیشمار، آموخته ام... 

پاییز به تقویمِ طبیعت 
آن، فصل خزان است. 
لیکن به سجِلّ منِ بی تاب، 
پاییز، بهار است. 
چون مهر، هنگامِ جوانه زدنِ

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۰۴ ، ۲۲:۱۰
آسیه سلطانی

؛ 

هر واژه ی  ناگفته ات، 

دنیایی از   غم_واژه هاست؛ 

خون می کند قلب مرا 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۰۴ ، ۰۲:۰۶
آسیه سلطانی

دوم مهر امسال هم. گذشت... 

صبح که بیدار شدیم، صبحانه خورده، نخورده، رفتم سراغ بستن چمدان ها. 

ظهر، نماز که خواندیم، ناهار خورده، نخورده، 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۰۴ ، ۰۰:۴۶
آسیه سلطانی

گاهی تمام وجودم، قلب می شود؛ 

برایت می تپد؛

و چشم هایم  نمودار  ضربانش را 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۰۴ ، ۰۰:۳۷
آسیه سلطانی
حالش بد بود؛ چشم هایش را بست تا بخوابد؛ روی بالشی که پناه  
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۰۴ ، ۰۲:۵۰
آسیه سلطانی
گفت:  «حالا که وسطای بهاره و مصرف برق عموم مردم، هنوز بالا نرفته، چرا میگن مشکل سوخت داریم؟!» 

محل ندادم. یک تکه از کیکی که سفارش داده بودم را، 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۰۴ ، ۰۰:۱۷
آسیه سلطانی

اصلا نمی خواهم به آن روز فکر کنم...

همان روزی که نفس آقاجان وسط حیاط خانه بند آمد... 

همان روزی که پرده های اتاق مادرجان، دیگر کنار نرفتند... 

 مادرجان دوست داشت صبح که بیدار می شود، پرده ها کنار باشند و چشم هایش 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۰۴ ، ۰۰:۲۶
آسیه سلطانی

به شکرانه ی اینکه نجات یافتم... خاطره را برایتان ارسال کردم.

جهت دیدن کلیپ با کیفیت بهتر دریافت  را لمس کن. 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۰۴ ، ۱۷:۰۷
آسیه سلطانی