هنوز دوازده ساعت هم نشده که از به اشتراک گذاردنِ شعر زیر می گذرد و من، قسمت های زیاذی را اصلاح کردم. تقدیم به او، که آرام جان است...
بسم الله النور
جزر و مد دریای متلاطمم،
این ماهیِ کوچک را به همه جا کوبیده و
جانش را به لب رسانده.
او دیگر دریا را
بســــــمک یا جمیـــــــل
این شعر را دو سال پیش، سروده بودم؛ مدتی از دسترس خارج کردم، ولی از آنجایی که در جستجوهای وبلاگ زیاد عنوانش دیده می شود، امشب به اشتراک گذاشتم. به امید روزی که با ظهورش، اثری از خزان و زمستان، باقی نماند و زمین و زمینیان، همواره لذت زیستن در بهار مهدوی را بچشند!
همچنین تقدیم می کنم این شعر را به اساتید و معلمین و مربیانی که از آنها بیشمار، آموخته ام...
پاییز به تقویمِ طبیعت
آن، فصل خزان است.
لیکن به سجِلّ منِ بی تاب،
پاییز، بهار است.
چون مهر، هنگامِ جوانه زدنِ
دوم مهر امسال هم. گذشت...
صبح که بیدار شدیم، صبحانه خورده، نخورده، رفتم سراغ بستن چمدان ها.
ظهر، نماز که خواندیم، ناهار خورده، نخورده،
اصلا نمی خواهم به آن روز فکر کنم...
همان روزی که نفس آقاجان وسط حیاط خانه بند آمد...
همان روزی که پرده های اتاق مادرجان، دیگر کنار نرفتند...
مادرجان دوست داشت صبح که بیدار می شود، پرده ها کنار باشند و چشم هایش
به شکرانه ی اینکه نجات یافتم... خاطره را برایتان ارسال کردم.
جهت دیدن کلیپ با کیفیت بهتر دریافت را لمس کن.