ارمیا ! کجا رفته ای؟!
بگو الآن دقیقا کجایی؟!
این همه سال بر فرازها پرواز می کردی، تا بتوانی از زاویه ای دیگر ببینی و نوشته هایت، رنگ و بویی دیگر داشته باشند!
بیا و اعتراف کن که فقط چند ساعتی یا چند روزی به
ارمیا ! کجا رفته ای؟!
بگو الآن دقیقا کجایی؟!
این همه سال بر فرازها پرواز می کردی، تا بتوانی از زاویه ای دیگر ببینی و نوشته هایت، رنگ و بویی دیگر داشته باشند!
بیا و اعتراف کن که فقط چند ساعتی یا چند روزی به
اصلا نمی خواهم به آن روز فکر کنم...
همان روزی که نفس آقاجان وسط حیاط خانه بند آمد...
همان روزی که پرده های اتاق مادرجان، دیگر کنار نرفتند...
مادرجان دوست داشت صبح که بیدار می شود، پرده ها کنار باشند و چشم هایش
وقتی تو کوهنوردی اون اتفاق برام افتاد، دکتر گفت:«نباید از پاهات زیاد کار بکشی.» همین باعث شد که موقع بستنِ ساک سفر، لیلا جون بگه : « مصطفی جان! نرو مادر؛ نگرانتم؛ پیاده اذیت میشی؛ بذار چند هفته دیگه با ماشین میریم.»
ولی عاطفه که همیشه جور دیگه ای به دنیا و اتفاقاش نگاه می کنه، بهم گفت: « درسته که
بســـــم الله الشـــــــاهد
طفل،تشنه بود.
تلذی می کرد؛همچون ماهیِ از آب دورافتاده.
صدای یاری خواستنِ بابا را که شنید،
با گریه های مدام، پدر
بسم الله النور
کنار ریل قطار نشسته ام
با چمدانی بسته.
نمی خواهم مسافر قطار شوم.
آمده ام تا رفت و آمد آدم ها را ببینم
درس گیرم
و شاید
__________ بدون تصویر __________
« تهوع»
از کنار میزهای سلف سرویس رستورانِ معروف شهر، با حال بد رد شدند: