زلال تر از آینه (جستاری از آسیه سلطانی با موضوع شهید سید مرتضی آوینی)
بســـم رب الشـــــهداء و الصدیقــــــــین
بسم الله النور
یادم نمی رود شب های جمعه اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد را؛ آن زمان سنم حدود ۸ و ۹ و نهایتا ۱٠ سال بود. یادم نیست کدام شبکه تلویزیون و چه ساعتی از شب جمعه بود که صدای حاج صادق آهنگران، در حال خواندنِ مثنوی شهادت، نگاه مان را جذب تلویزیون می کرد:
«سبکباران خرامیدند و رفتند؛ مرا بیچاره نامیدند و رفتند؛ سواران از سر نعشم گذشتند؛ فغان ها کردم اما برنگشتند...» وقتی میرسید به آنجایی که آهنگران بغض می کرد و می گفت:« بر این در، وایِ من! قفلی لجوج است...»، مادرم را میدیدم که اشک شان جاری میشد... و من هم متأثر می شدم که لابد این برنامه، خیلی خاص است که هرهفته پدر و مادرم آنرا می بینند و با گوش کردنِ تیتراژِ ابتدایی آن، مادرم گریه می کنند... اینگونه بود که من هم می نشستم پای تلویزیون و آن برنامه را می دیدم. بعد که کمی دقتم بیشتر شد، توجهم به نام برنامه و صدای آرام و محزونِ روایتگرِ آن، جلب شد : «روایت فتح» با نویسندگی و روایتگری «سید مرتضی آوینی»... برنامه ای که روایتگرِ وقایع جبهه و جنگ، از خودِ جبهه ها بود؛ گروه «روایت فتح» با وسایل فیلمبرداری، به جبهه ها می رفتند، فیلم می گرفتند، مصاحبه می کردند تا مستند بسازند و آن لحظه ها و حماسه ها را ثبت و روایت کنند. تمامِ فیلمبرداری های سخت در آن فضای پر از التهاب، یک طرف و صدایی که روی مستند، متن می خواند هم یک طرف؛ آن هم متن های خاص که گویای تفکر عمیق و شیفتگیِ نویسنده اش بود؛ نویسنده ای که با عمقِ نگاهش، شیفته حالِ رزمندگانی شده بود که با روحیه ای عاشقانه می جنگیدند. آن زمان خیلی ها، کمتر توجهی به این مسئله داشتم که مثلا نویسنده یا گوینده یک مستند چه کسی است؛ حتی یادم نیست که وقتی خبرشهادتِ آقا سید مرتضی را شنیدیم، چه حس و حالی، داشتیم...
آنچه از آشنایی بیشترم با سید شهدای اهل قلم، به یاد دارم، زمانی بود که دبیرستانی شده بودم. در آن سن و سال، اگر شرایط محیطی خانواده و دوستان و مدرسه، مناسب باشد، انسانها بیشتر متمایل به فطرت شان می شوند؛ الحمدلله این شرایط برایم فراهم بود؛ خصوصا با اردوهای مناطق عملیاتی جنوب که مدرسه برگزار می کرد و آشنایی هایی که به ما درباره شهدا می دادند... یادم نمی رود که روزی دبیر دینی مان گفتند: «اگر شهید آوینی شهید شد، بخاطر این بود که مثل شهدا زندگی می کرد.» آن زمان، متوجه معنای عمیق سخن معلم مان نشدم؛ تا روزی که زندگی نامه آقاسید مرتضی را از زبان همسرش خواندم و ببشتر با شخصیت والایش کمی آشنایی پیدا کردم. آری هرچه می گذشت و سعی در شناخت ایشان داشتم، چیزی جز ایمان و اخلاص و اخلاق، در او نمی یافتم. آوینی مردی با روحی بزرگ بود که دیگر، تابِ ماندن در دنیا را نداشت. وقتی فیلم لحظه های قبل از شهادتش را در فکه می بینم، احساس می کنم که او در فکه، گام هایش را روی زمین نمی گذاشت. انگار روی ابرها پا می گذاشت... بی تابِ حادثه ای، به نظر میرسید...
باری؛ روحش درجستجویِ چیزی بود و چند ثانیه بعد... بــــــــــوم... و او، یافت آنچه را که به دنبالش سالها در جبهه ها می دوید و فیلم می گرفت و می نوشت.
سید مرتضی، اهل بصیرت بود که اگر اهل بصیرت نباشی، نمیتوانی کتابی همچون«فتح خون» را بنویسی. هرگاه این کتاب را می خوانم، احساس می کنم واژه ها را خیلی زیبا برای بیان مفاهیم، بکار برده است... خصوصا آنجا که از سرخی فلق می گوید و خون امام حسین علیه السلام... آنجا که از رفتن و ماندن و مجادله میان عقل و عشق می نویسد... آری... او که اگرچه در جوانی، جور دیگری فکر می کرد، اما چون در پی یافتن حقیقت بود، بالاخره گمشده اش را یافت و عشق، عقل او را به راه آورد.
وقتی راه دلت را بر نور خدا نبندی، حتی اگر زمانه، دنیا، گناه و یا هرچیز دیگری دلت را تاریک کرده باشد، بالاخره آن نور هستی بخش، بر دلت خواهد تابید؛ آنگاه اگر بتوانی درونت را صیقل دهی، آینه ای خواهی شد برای انعکاس نور خدا بر دل های دیگر.
مدتی است وقتی نام زیبای سید مرتضی را می شنوم یا عکس چهره ی دلنشین او را می بینم و یا طنین صدایش در گوشم می پیچد، عبارت بند فوق، در ذهنم تداعی می شود.
آنچه او می نگاشت، از ضمیر پاکش برمی خاست؛ لذا بر جان ها می نشست، می نشیند و خواهد نشست ان شاءالله.
کاش ما نیز مانند او از اهالی قلم مقدسی باشیم که خداوند در کتابش به آن و آنچه می نگارند، قسم خورده است.
✍🏻آسیه سلطانی
اردیبهشت ۱۴٠۲/ مشهد مقدس
تقدیم به عزیزانم که در این ماه زیبای خدا، متولد شده اند.
(این متن را اردیبهشت، نوشته بودم)
_________________________________________________________
پی نوشت: گاه وقتی قلم در دست میگیری، واژه ها، خودشان را بر صفحه جاری می کنند و چنان باسرعت می نگاری که گویا اختیاری در استخدامِ کلمات نداری!
شروعِ نوشتن غالبا سخت است اما همینکه آغاز کنی، واژه ها، خودشان از دل و عقلت، یکی پس از دیگری، تراوش می کنند. هیچ لذتی را با این گونه لذت ها، نمی توان مقایسه کرد. و خدا را بابت این فضلش، سپاسگزارم. هم او را، و هم آنهایی که سبب شدند که بیشتر بخوانم و بنویسم و کمک کردند به این امر.
اجرشان با امام زمان (عج)