خوش ترین دعوت (شعرنیمایی از آسیه سلطانی با موضوع زیارت امام رضا علیه السلام )
بــــــــــسم الله النــــــــــور
چه خوش خواندی مرا در اوج تنهایی
پریشان بودم و خسته
و چشمانم ز درد و غم، همه بسته
در آن هنگامِ تنهایی
در آن اوج بلا
دریای غم
آگه شدم از غنچه ای کاو در وجودِ ناامیدم ناگهان رُسته
تو بودی غنچه ی امّید من اندر دلی
کز فرطِ غم آن روز شد خسته.
چو خواندی ام ندانستم که با سر یا که پا پویم مسافت را
و من برداشتم آن کوله ی سنگین حاجت را...
چه خوش هموار شد راهِ رسیدن بر سر کویت
روان تر گشت از تخت سلیمان، مرکبم انگار
...
و خوش اینک رسیدم من
سر کویت
که بینم تابِ گیسویت
بچینم بوسه از دستان خوش بویت
ولی افسوس ...
ضریح و گنبد زرد است سهم من از این دیدار...
نبودی و ندیدم من بر و رویت
نکردم شانه گیسویت
نهادم بر لبم دندان حسرت را
که من گم کرده ام یا رب
کلید استجابت را !
ندا آمد : نشو خسته ...
که محبوبت همین نزدیک بنشسته...
اگر رویش نمی بینی،
و از دستش تو نتْوانی
که حتی بوسه ای چینی،
دو چشمانت ببند و خووووب بویش کن
و از عمق وجودت، عاشقانه
تو صدایش کن ...
چو بستم چشم خود را تا که جویم
عطر نابت را
نفهمیدم چه شد؛
حس کردم حضورت را...
عجب حال خوشی دارد
نسیم سرد پاییزی
به زیر آسمانِ مرقدت آقا
نسیمی کاو فروریزد تمام خواب عمرم را
و بیدارم کند تا که دهد جان، قلب زارم را...