بسم الله النور
برداشتی و نشانه گرفتی دلم را.
مانده ام در عجب
مگر تو غرق در گلزارِ اردیبهشت،
بسم الله النور
برداشتی و نشانه گرفتی دلم را.
مانده ام در عجب
مگر تو غرق در گلزارِ اردیبهشت،
بسم الله النور
گاهی وقتها آدم، خودش را خسته می کند تا کاری را به نحو احسن انجام دهد.
گاهی وقتها آدم، خودش و دیگران را خسته می کند تا کاری را به نحو احسن انجام دهد،
درصورتیکه شاید اگر قسمتی از کارها را به دیگران بسپارد، هم خودش و هم اطرافیانش کمتر خسته شوند.
این تجربه را زیاد داشته ام که خودم را اذیت می کردم تا بهترین کار را شخصا انجام دهم، اما کم کم که کارها زیاد شد، مجبور شدم اعتماد کنم و خودم یا مدیریت کنم یا فقط قسمتی از کار را انجام دهم
خاطره گویی (فیلم این پست را پاک کردم)
بســـــــم الله النـــــور
کاش بودی و روایت می کردی جنگ امروزم را؛ که نیازمندِ نگاه های ویژه ی توست؛ آسید مرتضی!
نگاهی که بکاود تمام درونیّاتم را و بشکند بتِ خواسته های
__________ بدون تصویر __________
« تهوع»
از کنار میزهای سلف سرویس رستورانِ معروف شهر، با حال بد رد شدند:
بسم الله النور
- به بهانه انتخاباتِ پیش رو
با مشغله هایی که داشتم، نتوانسته بودم سریال «سرزمین مادری» را با شروع پخشش از تلویزیون، ببینم. اما یکی دو مرتبه در حین پخش برخی از قسمت ها، به نظرم
بســـم رب الشـــــهداء و الصدیقــــــــین
بسم الله النور
یادم نمی رود شب های جمعه اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد را؛ آن زمان سنم حدود ۸ و ۹ و نهایتا ۱٠ سال بود. یادم نیست کدام شبکه تلویزیون و چه ساعتی از شب جمعه بود که صدای حاج صادق آهنگران، در حال خواندنِ مثنوی شهادت، نگاه مان را جذب تلویزیون می کرد:
«سبکباران خرامیدند و رفتند؛ مرا بیچاره
وسط جلسه شعر بود که گفت: «میاید بریم نماز بخونیم؟!» گفتم: «کجا؟» گفت: همین بغل ساختمونِ حوزه هنری، یه مسجده.» گفتم: «بریم». جلسه شعر، کلا دو ساعت بود. چون مکان جلسه عوض شده و کمی پرت بود، همه مان برای پیدا کردنِ اتاق ریاست که محل برگزاری اش بود، گم شده بودیم. تا چند نفری جمع شویم، نیم ساعتی
بسم الله النور [ نوشته ی زیرین تصویر مربوط به زمانی است که هنوز حتی یک کتاب کامل از آقای امیرخانی، نخوانده بودم. یعنی تاریخ ۸ بهمن ۱۴٠۲ که حدود یکسال پیش است. اما پس از آن، هرچند هنوز روان نبودن قلم ایشان را نمی پسندم، اما نظرات دیگری هم درمورد این نویسنده ی بزرگ دارم. ان شاءالله سعی می کنم هرچه زودتر در وبلاگ بنویسمش/ آسیه سلطانی/ مشهد مقدس / اول بهمن ۱۴٠۳]
از دیروز به توصیه ی بزرگواری شروع به مطالعه کتاب «تله شادمانی» که نوشته «راس هریس» است نموده ام. کتابی روانشناسانه اما متفاوت از کتاب های روانشناسی زردِ رایج در جامعه.
بدلیل اینکه رشته تحصیلی کارشناسی ام فلسفه محض (بخوانیم فلسفه غرب) بوده و