هرچه واژه ها گسترده تر می شوند، باز هم نمی توان درد های این چند سال اخیر را با واژه، بر شانه های کاغذ گریست.
این روزها، وقتی باهم مواجه می شویم، نمی توانیم چیزی بگوییم؛
فقط دلمان می خواهد یکدیگر را بغل کنیم،
روی شانه های عزیزانمان اشک بریزیم و صدای
هرچه واژه ها گسترده تر می شوند، باز هم نمی توان درد های این چند سال اخیر را با واژه، بر شانه های کاغذ گریست.
این روزها، وقتی باهم مواجه می شویم، نمی توانیم چیزی بگوییم؛
فقط دلمان می خواهد یکدیگر را بغل کنیم،
روی شانه های عزیزانمان اشک بریزیم و صدای
بســـــــم الله الرحمـــــــن الرحیــــــــم
این شعر را قبلا سروده بودم، اما امروز با تغییرات و اضافاتی، از نو ارسال کردم.
در فراق گنبد طلا
آهی رها شد از قلبِ خسته ی تو و
به ابرها نشست ...
باد، ابرها را روانه کرد
به مشهد الرضا رساند
آسمان بغض کرد و
با صدای تو
بســـــم الله الشـــــــاهد
طفل،تشنه بود.
تلذی می کرد؛همچون ماهیِ از آب دورافتاده.
صدای یاری خواستنِ بابا را که شنید،
با گریه های مدام، پدر
بسم رب الشهداء و الصدیقین
چگونه می توان ساکت بود و هیچ نگفت و در سکوت، غصه خورد و گریست و منفعل ماند و ماند و ماند؟!
امروز صبح، با دلی گرفته از آنچه بر این دنیا در یکسال اخیر می گذرد،
بسم الله النور
کنار ریل قطار نشسته ام
با چمدانی بسته.
نمی خواهم مسافر قطار شوم.
آمده ام تا رفت و آمد آدم ها را ببینم
درس گیرم
و شاید
بسم الله الرحمن الرحیم
خواب دیدم دختری را هر دو بالش سوخته
روی یک اسب پرنده، بال و یالش سوخته
گِرد آنها، خیمه ها آتش گرفته، یک به یک
دیدم آنجا دختری دیگر که شالش سوخته
تازه دامادی که قبلا
بسم الله النور
گاهی وقتها آدم، خودش را خسته می کند تا کاری را به نحو احسن انجام دهد.
گاهی وقتها آدم، خودش و دیگران را خسته می کند تا کاری را به نحو احسن انجام دهد،
درصورتیکه شاید اگر قسمتی از کارها را به دیگران بسپارد، هم خودش و هم اطرافیانش کمتر خسته شوند.
این تجربه را زیاد داشته ام که خودم را اذیت می کردم تا بهترین کار را شخصا انجام دهم، اما کم کم که کارها زیاد شد، مجبور شدم اعتماد کنم و خودم یا مدیریت کنم یا فقط قسمتی از کار را انجام دهم
بسم الله النور
- به بهانه انتخاباتِ پیش رو
با مشغله هایی که داشتم، نتوانسته بودم سریال «سرزمین مادری» را با شروع پخشش از تلویزیون، ببینم. اما یکی دو مرتبه در حین پخش برخی از قسمت ها، به نظرم